نقد و بررسی
کتاب افسونگر و اژدها (مجموعه گنج قصه ها 17) اثر محمد میرکیانی نشر کانون پرورش فکری کودکان و نوجواناندر شهر چند جوان بودند که می خواستند سرنوشت خوبی داشته باشند و به ثروت و دارایی برسند، ولی راهی پیش پای خود نمی دیدند. این شد که پیش حکیم، یعنی مرد دانای شهر رفتند. حکیم گفت: بهترین کار و تلاش در شهر خودتا است، ولی اگر دل ماندن ندارید، شرط آن است که هر کس مهره ای که به او می دهم زیر کلاهش بگذارد و راهی شود. در راه هر جا مهره یکی از شما روی زمین افتاد، گنج زندگی اش آنجاست.
دوستان همراه با تعجب به یکدیگر نگاه کردند. مگر یک مهره بی ارزش هم می تواند ثروت آفرین باشد؟ ولی چاره ای نبود. حرف حکیم را قبول کردند و غذا و اسباب سفر را برداشتند و راهی شدند. آن ها رفتند و رفتند که ناگهان مهره یکی از جوانا همراه از زیر کلاهش روی زمین افتاد و…
اگر کمی صبر کنید و این قصه را تا آخر بخوانید، خبر دار می شوید که آن ها به چه گنجی رسیدند…







0دیدگاه