نقد و بررسی
کتاب پهلوان و شیر (مجموعه گنج قصه ها 20) اثر محمد میرکیانی نشر کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانانسعید جوان آرزوها داشت: می خواست بازرگان بزرگی شود و ثروت بسیاری داشته باشد، ولی دست او خالی بود. این بود که داروندار خانه را فروخت و تنها یک چرخ پشم ریسی برای مادر پیرش گذاشت و راهی سفر بازرگانی شد. مادر او با اشک و آه پسر جوانش را به سفر فرستاد.
بازرگان جوان با کاروانی همراه بود که آن ها هم برای خرید و فروش کالا سفر می کردند. کاروان چند روز رفت تا به جایی سرسبز و زیبا رسیدند. مثل آن بود که درهای بهشت را در آن بیابان به روی آن ها باز کرده باشند. اهل کاروان با شادی از اسب ها پیاده شدند تا در آنجا استراحتی بکنند و غذایی بخورند و دوباره به راه ادامه دهند که ناگهان صداهای عجیب و غریب و هیاهویی را شنیدند. شادی آن ها نیامده دور شد و…
پس بخوانید تا بدانید آن هیاهوها و صداهای عجیب و غریب چه خبرهایی با خودشان داشتند.







0دیدگاه