نقد و بررسی
کتاب کیخسرو (قصه های شاهنامه 12) به روایت آتوسا صالحی نشر افقگذشتهام را میدانی یا اندیشهام را میخوانی؟ گودرز میخواهد مرا از رفتن باز دارد. شبرنگ سم به زمین میکشد. گیو دنبالم میآید: «بگذار همراهت باشم…» دیگر نمیشنوم، سوار بر شبرنگ دیوار باد و خاک را میشکافم و میتازم. پاره آتشی چون تیر چهرهام را نشانه گرفته است. سپر بر سر میگیرم و میغرّم: «برو،تندتر برو! تو با سیاوش از آتش گذشتی، از دروازههای دژ اهریمن هم میگذری.»









0دیدگاه