نقد و بررسی
کتاب رزی گودنس دخترک مهندس (راهت را پیدا کن) اثر آندریا بیتی ترجمه احمد تصویری نشر میچکاتا حالا شده کسی به رویاهایت بخندد؟
رُزی گودنِس توی کلاس خانم لیلا گریر ساکت نشسته بود و رویش هم نمیشد که چیزی بگوید. او دخترکی بود که دوست داشت مهندس شود.
آن روز همینکه آخرین نفر از کلاس خارج شد به سراغ سطل زباله رفت تا برای مخفیگاهش خرتوپرت جور کند. مخفیگاه رُزی گودنِس زیرشیروانی بود. او هر شب بعدازاین که همه میخوابیدند دستبهکار میشد. رزی از همان کودکی برای فامیل چیزیهای عجیبوغریب درست میکرد.
یک روز هم برای عمویش که نگهبان باغوحش بود با تکههای یک پنکه قدیمی و یک اسپری، کلاهی درست کرد. اما وقتیکه عمو کلاه را دید قاهقاه خندید. رُزی گودنِس که حسابی جا خورده بود خیلی ترسید و کلی خجالت کشید. بااینکه عمو گفت کلاه حرف ندارد اما رزی میدانست عمویش راست نمیگوید.
برای همین کلاه را یکگوشه اتاقش قایم کرد و از آن روز به بعد دیگر دربارهی رویاهایش باکسی حرف نزد. تا اینکه در یک روز بعدازظهر پاییزی سروکله پیرترین فامیل رزی پیدا شد. او خانمی بود که سالها در یک شرکت هواپیماسازی کارکرده بود اما هیچوقت موفق به پرواز نشده بوده او به رزی گفت که فکر نکند که با این سن و سال بتواند به این آرزویش برسد.
درست همینجا بود که به فکر افتاد این خانم مسن را به آرزویش برساند.









0دیدگاه