نقد و بررسی
کتاب پسر و دوچرخه اثر سپیده نیک رو نشر میچکادوچرخه، خسته به کنج دیوار پیادهرو تکیه داده بود. پسر لگدی نثارش کرد و گفت: «آماده شو، باید برویم.»
دوچرخه از جایش تکان نخورد، محکم به دیوار چسبیده بود. اما پسر زورش زیادتر بود. بهراحتی او را از دیوار جدا کرد، سوارش شد و راه افتاد.
دوچرخه در مسیر میخی روی زمین دید. با کنجکاوی به طرفش رفت و فسی پنچر شد؛ دردش آمد اما خوشحال بود. چرا خوشحال بود؟ چون از بس سواری داده بود خسته شده بود، او هم به استراحت احتیاج داشت.
پسر خم شد و به چرخ نگاه کرد. با دیدن پنچری آه از نهادش برآمد حالا باید دوچرخه را به دست میگرفت و به سمت یک دوچرخهسازی میرفت تا پنچری آن را بگیرد.
بین راه پسر و دوچرخه با خودشان زمزمه میکردند و از همدیگر شکایت داشتند. در واقع هر کدام دیگری را در وضعیت موجود مقصر میدانست. تا اینکه به دوچرخهسازی رسیدند و ماجرا جور دیگری رقم خورد.
امروزه در حاشیه بسیاری از شهرهای بزرگ و کوچک، زبالهدانیهایی به چشم میخورند که کوهی از زبالههای ماشینی را در خود جای دادهاند.
ماشینها، وسایل برقی اسقاطی و … درست است که بسیاری از این وسایل از کار افتادهاند اما اگر در زمان حیاتشان به شکل بهتری از آنها استفاده میشد یا مراقبت بهتری از آنها میشد شاید هنوز هم قابل استفاده بودند و به این زودی سر از زبالهدانی در نمیآوردند.
در این صورت کوههای زباله هم محیطهای زیستی را تبدیل به منظرههای زشت و نفرتانگیز نمیکردند و به سمتی نمیرفتیم که باید برای آنها هم فکری کنیم.









0دیدگاه