نقد و بررسی
کتاب داستان های خبیث 4 (لولوی نخور نخوره) اثر طاهره ایبد نشر هوپاثانیه خانم یک برج سیطبقهی خالی داشت. صبحها از وقتی بیدار میشد تا شب، یک ثانیه هم، یک جای برجش بند نمیشد. ثانیهی اول میرفت کنار پنجره. اگر کلاغی، کبوتری، چیزی آن دور و بر بود، با تفنگش میزد. ثانیهی بعد میدوید و شکارش را میآورد و آبپزش میکرد و میخورد. ثانیهی بعد کفشهای پاشنه سیسانتیاش را پایش میکرد و تلقوتلق به طبقههای خالی برجش سر میزد. همه را مسخره میکرد. یک سطل آب روی گربهها خالی میکرد. مورچهها را با نوک کفشش شوت میکرد. از پنجره تف میانداخت به پروانههایی که دستش به آنها نمیرسید و…








0دیدگاه