نقد و بررسی
کتاب جوجه ها به پارک می روند (قصه های دوستی 13) اثر والری گورباچف ترجمه شیوا حریری نشر کتاب چمامانمرغه تصمیم گرفت که برای اولینبار، دوتا جوجهی کوچولو و دوستداشتنیاش را به پارک ببرد. پارک شلوغ و پر از هیاهو بود. آنها به هر طرفی نگاه میکردند، گروهی از بچهها را میدیدند که مشغول بازی و جستوخیز بودند. مرغابی اسکیتبازی میکرد و خرگوش کوچولو دوچرخهسواری…
جوجهها وسط پارک ایستادند و به دوروبرشان نگاه کردند. آنها از آن همه شلوغی و سروصدا حسابی ترسیده بودند. آنطرفتر چندتا خوک چرخوفلک بازی میکردند. اما جوجهها از همبازی شدن با آنها ترسیدند! اگر سرشان گیج میرفت و از چرخوفلک میافتادند پایین، چه؟ سرسرهبازی و تاپبازی هم که اصلاً!
اما اینطوری که نمیشود! یعنی، امروز جوجهها قرار نیست خوش بگذرانند و بازی کنند؟ به نظر شما، آیا بچههای توی پارک میتوانند به این دو تا کوچولوی ریزهمیزه کمک کنند که بر ترسشان غلبه کنند یا نه؟










0دیدگاه