نقد و بررسی
کتاب تهران کوچه اشباح (خون آشام 1) اثر سیامک گلشیری نشر افقکیف سیاه رنگ را گذاشت روی زانویم. بعد بیآنکه نگاهم کند، گفت اتفاق وحشتناکی برایش افتاده است. گفت همهاش توی همین کیف است و از ماشین پیاده شد. هنوز در را نبسته بود که سرم را خم کردم و گفت: «میتونم اسمتونو بپرسم؟» سرش را خم کرد و خیلی آهسته گفت: «دراکولا»








0دیدگاه