نقد و بررسی
کتاب ملکه سایه ها (کودکانه های بامداد) اثر احمد شاملو نشر کتاب چروزی روزگاری، زیر این آسمان کبود، خواهر و برادری بودند که به خوبی و خوشی با هم زندگی میکردند. روزها برادر میرفت کار میکرد و پول درمیآورد، و خواهر توی خانه میماند و به کارهای خانهداریاش میرسید. یک روز که آن دو تا کنار هم جلو پنجره نشسته بودند و پرواز کبوترها را توی آسمان تماشا میکردند، برادر رو به خواهر کرد و از او پرسید:
خواهر جان! دلت میخواست کبوتر سفیدی میشدی و پر میکشیدی و توی آسمانها پرواز میکردی؟
خواهر سری به حسرت تکان داد، آهی کشید و جواب داد:
آخ! برادر نگو که دلم برای این جور چیزها پرمیزند!
برادر به خواهر میگوید همین حالا میتواند پرواز کند و همین حرف زندگی خواهر را تغییر میدهد.








0دیدگاه