نقد و بررسی
کتاب پسر قاضی و کلاه بازی (مجموعه گنج قصه ها 6) اثر محمد میرکیانی نشر کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانانبچه ها در یکی از محله های شهر سرگرم بودند. پسر قاضی شهر هم با آن ها بود. او کلاهی بر سر گذاشته بود و قاضی بازی شده بود. او روی سنگی نشسته بود و مثل پدرش، که قاضی شهر بود، حرف می زد و فرمان می داد. ناگهان جوانی خودش را به قاضی کوچک رساند و گفت به چه قاضی خوبی چه کلاه قشنگی! راستی، می دانی پدر من از دنیا رفته و پدر تو دارایی او را برای خودش برداشته؟ پسرک گفت پدر من دارایی هیچ کس را نگرفته، او می خواهد بداند پدر تو وارث دیگری هم دارد یا نه. وقتی مطمئن شد، دارایی پدر تو را به تو می دهد. جوان گفت من هیچکس را ندارم و پدر تو باید دارایی پدرم را بدهد. اگر این کار را نکند آن وقت من…
لطفا زود قضاوت نکنید. اگر می خواهید بدانید پسرک راست می گوید یا نه، این داستان را بخوانید.








0دیدگاه