نقد و بررسی
کتاب زمانی برای معجزه اثر آن لوق بوندو ترجمه بیتا ابراهیمی نشر پیدایشیک میلیون کیلومتر بعدی به نظرم راحتتر میآمد. حالا که میدانستم مقصدی داریم انگار بال درآورده بودم! زمینهای برفی، دشتهای پر از سنگ، جنگلهای لخت با جغدهای نامرئی که هو میکشیدند؛ هیچکدام فرقی برایم نداشتند. بیامان راه میرفتم. و بیامان گلوریا را با سوالاتم بمباران میکردم؛ دقیقا کجای فرانسه؟ فرانسه شهرهای زیادی داشت! و سوار کدام قایق میشدیم؟ اسمش چه بود؟ وقتی به مقصد میرسیدیم، چه کار میکردیم؟ و چطور گذرنامه مادرم را به دست أورده بود؟
گلوریا توضیح داد که مادرم گذرنامه را به او داده بود، همراه با گذرنامهی من، وقتی کنار قطار بود، قبل از اینکه از هوش برود.
اعتراض کردم که: «هیچوقت این رو بهم نگفتی.»









0دیدگاه