نقد و بررسی
کتاب امیل و کارآگاهان اثر اریش کستنر ترجمه مژگان عبداللهی نشر هرمسمردی با کلاه! این یکی همه چیز را یاد امیل آورد. سر جایش نشست و چشمانش را مالید. مرد آنجا نبود. امیل یواش از جایش بلند شد. احساس کرد می لرزد. بعد، طبق عادت، کت و شلوارش را تکاند و همین کار باعث شد یاد پولش بیفتد. آیا جای پول امن است؟ از ترس اینکه مبادا پول سر جایش نباشد جرئت نمی کرد به جای آن دست بزند. به در تکیه داد، وحشت داشت که حتی انگشتش را تکان دهد. به جایی که آقای گروندایس قبلا نشسته بود و آنجا خوابش برده بود و خروپف می کرد خیره شد. آقای گروندایس آنجا نبود.









0دیدگاه