نقد و بررسی
کتاب هیولای بی رنگ اثر سپیده نیک رو نشر میچکالاکیتی لاکپشتی است که هم در آب و هم در خشکی زندگی میکرد. او هر روز صبح که بیدار میشد اول میرفت داخل آب و بعد آرامآرام دنبال غذا میگشت.
یک روز در زمانی که شنا میکرد افتاد توی چیزی و دستوپایش گیر کرد و همهجا کمی تیره شد.
لاکیتی بهزحمت خودش را به کنار برکه رساند اما هر کاری کرد نتوانست از دست چیزی که او را گرفتار کرده بود، خلاص شود.
او خیلی ترسیده بود پس تا توانست داد زد. چند دقیقه نگذشت که یک لاکپشت نفسنفسزنان از آن دورها پیدایش شد.
لاکیتی به او گفت چیزی را که رویش افتاده بردارد، اما لاکپشت نتوانست کاری بکند. وقتی ماهیها به کنار آب آمدند، معلوم شد که آنها هیولاهای بیرنگی هستند که بهتازگی توی آب خیلی زیاد شدهاند.
هفته پیش هم یک ماهی به خاطر گیر افتادن در چنگ یکی از همین هیولای بی رنگ جانش را ازدستداده بود.
نجات از دست این هیولای بی رنگ کار سادهای نبود. حتی قورباغه سبز هم نتوانست کاری بکند. از دست مرغ ماهیخوار هم کاری برنیامد تا اینکه یک سگ دواندوان رسید.
اینکه سگ چه کرده و آیا لاکیتی توانست از دست این هیولای بی رنگ خلاص شود را باید در ادامه داستان بخوانید.










0دیدگاه